غبار بنفش

FacebookTwitterGoogle+به اشتراک بگذارید
بابک پرهام

images

- چی کار کنیم… بپیچم تو این کوچه؟

- هیچ آروم رد شو… هیچی نمی شه

- مشروبا کجاس؟

-صندوق عقب…

- شِت…

 کمی جلوتر چند سرباز ایستاده اند و به کمک چند مانع راه را بند آورده اند و ماشین ها بین موانع چپ و راست می شوند. یکی از سربازها علامت ایست را تکان می دهد و سه بسیجی ماشین ما را تا ایستادن کامل همراهی می کنند. می ایستم اما پایم روی پدال گاز آماده فشار دادن است.

- چی کار کنم، گازشو بگیرم؟

- نه بدتر می شه. عادی رفتار کن

- عادیِ چی؟ کدوم خری مشروبو می زاره صندوق عقب آخه؟

این پا و آن پا می کنم برای تصمیم گرفتن و وقتی مطمئن می شوم که راه فراری نداریم زیر لب می گویم: بچه ها خودتون رو آماده کنین برای شلاق.

یکی از سربازها اشاره می کند که شیشه ماشین را پایین بدهم و بعد نور چراغ قوه اش را به داخل ماشین می اندازد و چهره مان را برانداز می کند. من پشت سرم را نگاه می کنم و می بینم که چشمان بچه ها دارد فریاد می زند که گناهکاریم. صدا از کسی در نمی آید و گویا صدایی هم نمی شنویم و فراموش کرده ایم که ضبط ماشین روشن است و جیمی هندریکس در این گیر و دار دارد با صدای بلند و با دقتی مثال زدنی آب گیتارش را در می آورد.

 – خفه کن این زهرمارو…

- چشم. بفرما.

سوییچ را تا ته می چرخانم و هندریکس نمی رسد که «وایل آی کیس د اسکای» اش را تمام کند.

 – صندوق عقبو بزن و خودتم بیا پایین ببینم.

- دکمه صندوق عقبم خرابه،

- بیا پایین با سوییچ باز کن.

 مثل زندانی اعدامی که به سمت چوبه دار می رود، پاهایم شل شده است و کشان کشان خودم را به صندوق عقب می رسانم. سوییچ را درسوراخ کلید فرو می کنم و در حین چرخاندن سوییچ همه چیز روی  دور کند می رود و چهار جفت چشم می بینم که دارد از حدقه بیرون می آید و چهار تا دهن که به شکل تابلوی جیغ ادوارد مونک درآمده اند و بعد صدای «تق»…  و غبار بنفش می پاشد از صندوق بیرون. من و جناب سروان حل می شویم توی غبار بنفش و روی تپه های رنگ و وارنگ قل می خوریم و هرهر می خندیم. جیمی هندریکس روی چمن لم داده است و به ما اشاره می کند. جناب سروان دست مرا می گیرد و می جهیم و می نشینیم بغل دست جیمی.

 جناب سرهنگ به انگلیسی سلیس رو به جیمی می گوید:

-Excuse me,… can you teach me how to kiss the sky?

جیمی نگاهی به من می کند و با لهجه اصفهانی می گوید:

- این عامو چی چی زده س؟

بعد همه می زنیم زیر خنده و دندان طلاییِ جیمی بیرون می افتد.

جناب سروان فریاد می زند:

- ببند اون لامصبو … ریدی به لباسمون… این چه کوفتیه؟

دستپاچه در صندوق را می بندم و می بینم که بچه ها و تمام صندلی های ماشین بنفش شده اند. می گویم:

- پودره چناب سروان…

- پودرِ چی؟

- پودر نقاشی بود جناب سروان… ما نقاشیم، با اینا رنگ می سازیم.

جناب سروان با سر و صورت بنفش و چشمانی که از عصبانیت سرخ شده، نگاهی به سرتا پای من می اندازد. نگاهی که ترجمه اش چیزی در این مایه هاست: « نصفه شبی حالتون خوشِ ها… برو از جلو چشمم دور شو تا نزدم چپ و راستت کنم.»

و چیزی نمی گوید و می رود و با دست اشاره می کند که گمشو برو.

 سوار ماشین می شوم . سوییچ را می چرخانم و جیمی هندریکس ادامه می دهد:

… the sky…

Purple haze, all around
Don’t know if I’m comin’ up or down…

دیدگاه شما

Your email address will not be published. Required fields are marked *


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>