داستان: کلوپ شب به خیر

FacebookTwitterGoogle+به اشتراک بگذارید

Good Night Club

 بابک پرهام

همه‌چیز از آشغال شروع شد؛ ‎یک عده مردِ کارمند، درست سرِ ساعتِ پنج دقیقه به نه و کمی قبل از اینکه آژیر ماشین آشغالی صدایشان بکند، نایلون آشغال‌ها را گره می‌زدند و بیرون می‌آمدند. اوایل فقط یک دیدارِ هرروزه بود که پنج دقیقه به نه شروع می‌شد و سر ساعت ۹ با آمدن ماشین آشغالی تمام می‌شد. موضوع حرف‌هایشان هم‌خرج خانه بود و ناله‌های زن‌هایشان و نتیجه فوتبال آن هفته و کمی بحث سیاسی بی‌طرفانه که به کسی برنخورد. تا آن روز خاص فرارسید. یکی از مردها برخلاف روال همیشه که خداحافظی‌ها با یک «چاکریم» یا «مخلصیم» تمام می‌شد، گفت: “آقایون… شب‌به‌خیر”. اول همه خندیدند، اما کم‌کم این جمله تبدیل به تکه کلامی‌شد که همه از آن خوششان می‌آمد. انگار این جمله معجزه می‌کرد. روحیه همه عوض‌شده بود و حس برادری بینشان قوی شده بود. درست سر ساعت ۹ و پنج دقیقه وقتی‌که ماشین آشغالی توی پیچ کوچه گم می‌شد، همه دورهم جمع می‌شدند و داد می‌زدند: «آقایون شب‌به‌خیر»! بعد همدیگر را بغل می‌کردند و به خانه‌هایشان می‌رفتند.

چند وقت بعد، پول‌هایی که دور از چشم زن‌هایشان و با مسافرکشی و اضافه‌کاری جمع کرده بودند را روی‌هم گذاشتند و نزدیک محل ملاقات هر شبشان یک اتاقک ساختند و وقتی زن‌هایشان می‌خوابیدند یواشکی از خانه بیرون می‌زدند و در آنجا جمع می‌شدند و باهم سیگار می‌کشیدند. خیلی طول نکشید که «کلوپ شب‌به‌خیر» حسابی رونق گرفت. به مردی که اولین”آقایون شب‌به‌خیر” را گفته بود لقبِ «بابا بو» دادند و او مسئول همه‌ی جلسه‌ها شد. یکی از مردها که دستی به نقاشی داشت روی سقف آن اتاقک عکس یک پیرمرد ریش‌سفید را نقاشی کرد و برای همه تعریف کرد که شب قبلش همین پیرمرد به خواب او آمده و ماچش کرده است و از او تشکر کرده که «روح شب را زنده نگه‌داشته‌اند».

بابا بو هم بعدازآن خواب، مرد نقاش را به‌عنوان دست راستش انتخاب کرد و همه فریاد زدند:

“آقایون شب‌به‌خیر، بابا بو مردِ خیر”

کم‌کم مردها همه‌ی زندگی‌شان را گذاشتند برایِ این کلوپ. دیگر کسی آشغال‌ها را بیرون نمی‌برد و ازآنجاکه آقای راننده ماشین آشغالی هم عضو کلوپ شده بود، دیگر کسی هم آشغال‌ها را جمع نمی‌کرد و همه‌جا پر از پشه شده بود. کلوپ بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد. مردان محله‌های دیگر هم عضو شده بودند و آن‌هایی هم که عضو نشده بودند را شبانه از خانه‌هایشان می‌دزدیدند و با کتک مجبور می‌شدند که عضو کلوپ شوند. در و پنجره‌های کلاب، سه لایه توری داشت و آقایِ مهندس شیمی بهترین سمش را اختراع کرده بود که هیچ پشه‌ای فکر آمدن به کلوپ را نکند.

آن بیرون اما نه‌تنها همه‌جا پر از پشه شده بود، بلکه به خاطر آزمایش‌های آقای مهندسِ شیمی، پشه‌ها قوی‌تر و بزرگ‌تر هم شده بودند. آقای نقاش، عکس یک پشه بزرگ را روی زمین کشید که همه زیر پا لهش کنند. وقتی همه آن بیرون داشتند از دست پشه‌ها به ستوه می‌آمدند، در کلوپِ شب‌به‌خیر، همه‌چیز تمیز و مرتب بود و هرروز صبح و ظهر و عصر مردها دورهم جمع می‌شدن و آواز بابا بو را تکرار می‌کردند؛

ا«روح شب من رو حفظ خواهد کرد

امشب من رو پشه نیش نخواهد زد

به جاش هرکی نگه شب‌به‌خیر

او را نیش خواهد زد.»ا

بابا بو یک کتاب نوشت راجع به یک پیرمرد مهربان که کسانی که «شب‌به‌خیر آقایون» می‌خوانند را ماچ می‌کند و پشه‌ی غول‌آسایی که هرکسی را که «شب‌به‌خیر» نگوید و «دعایِ روح شب» را سه بار در روز نخواند، نیش می‌زند.

آقای مهندس شیمی یک پماد ضد پشه هم‌ساخت که فقط به کسانی می‌زد که برایِ دعا می‌آمدند. این پماد باعث شد که طرفداران کلاب بیشتر و بیشتر بشوند. همه برای روح بابا بو دعا می‌کردند که به آن‌ها پماد ضد پشه رایگان می‌دهد.

یک روز کلوپ شب‌به‌خیر تصمیم گرفت همه‌ی کتاب‌ها را خمیر کند تا بتواند «کتاب بابا بو» بیشتر چاپ کند، برایِ همین یک کمپین درست کرد و یک لایحه به مجلس فرستاد. نماینده‌های مجلس که بیشترشان عضو کلوپ بودند و بوی پماد ضد پشه می‌دادند، رأی به جمع‌کردن و خمیر کردنِ همه کتاب‌ها دادند.

نسل‌های بعد آمدند و نصف کشور تبدیل شد به «کلوپ شب‌به‌خیر بابا بو» و هرکسی که راضی نبود را از لایِ درِ توریِ سه لایه به بیرون می‌انداختند و پشه‌ها که حالا هرکدامشان دو متر شده بودند آن‌ها را می‌بلعیدند.

دیدگاه شما

Your email address will not be published. Required fields are marked *


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>